جشن طلاق؛ شادی برای پایان یک زندگی یا تلاشی برای آغاز دوباره؟
دکتر مریم شجاعیان- روانشناس بالینی و مدرس دانشگاه
در سالهای اخیر، پدیدهای با عنوان «جشن طلاق» در برخی جوامع و حتی در میان بخشی از خانوادههای ایرانی مورد توجه قرار گرفته است؛ مراسمی که در آن افراد پس از جدایی رسمی از همسر خود، با برگزاری جشن، دعوت از دوستان و آشنایان، گرفتن عکس یادگاری و گاهی انتشار تصاویر در فضای مجازی، پایان زندگی مشترک خود را به شکلی نمادین جشن میگیرند. اما پرسش اساسی این است که آیا جشن گرفتن برای پایان یک رابطه عاطفی و خانوادگی، اقدامی مثبت و نشانه رهایی و شروع دوباره است یا میتواند بیانگر نوعی انکار، خشم فروخورده و مواجهه نادرست با تجربه جدایی باشد؟
از منظر روانشناسی، طلاق یکی از مهمترین رویدادهای تنشزای زندگی انسان محسوب میشود. حتی در شرایطی که جدایی انتخابی آگاهانه و برای پایان دادن به یک رابطه آسیبزا باشد، فرد همچنان با مجموعهای از تغییرات روانی، عاطفی، اجتماعی و اقتصادی مواجه خواهد شد. پایان زندگی مشترک صرفاً پایان یک رابطه حقوقی نیست؛ بلکه ممکن است به معنای ازدستدادن بخشی از هویت فردی، تغییر نقشهای خانوادگی، دگرگونی سبک زندگی، تغییر روابط اجتماعی و در مواردی تجربه احساس شکست، تنهایی، خشم، اضطراب و سوگ باشد.
آیا جشن طلاق پدیدهای مثبت است؟
برای پاسخ به این پرسش، باید میان دو مفهوم تفاوت قائل شویم: «پذیرش پایان یک رابطه» و «جشن گرفتن برای شکست یک رابطه».
از نظر روانشناختی، اگر جشن طلاق به معنای اعلام پایان یک دوره دشوار، پذیرش واقعیت جدایی و آمادگی برای ساختن آیندهای سالمتر باشد، میتواند برای برخی افراد تجربهای نمادین و حتی معنادار تلقی شود. بهویژه افرادی که سالها در روابط پرتنش، همراه با تحقیر، خشونت، کنترلگری یا آسیبهای عاطفی زندگی کردهاند، ممکن است پس از جدایی احساس رهایی و بازگشت به استقلال فردی را تجربه کنند.
در چنین شرایطی، احساس شادی پس از جدایی لزوماً نشانه بیمسئولیتی یا بیعاطفگی نیست؛ بلکه گاهی بیانگر پایان یافتن یک وضعیت فرساینده و بازگشت احساس امنیت و اختیار به زندگی فرد است.
اما مسئله زمانی نگرانکننده میشود که جشن طلاق به ابزاری برای تحقیر همسر سابق، انتقامجویی، نمایش قدرت، تحریک طرف مقابل یا کسب تأیید اجتماعی تبدیل شود. در این شرایط، فرد ممکن است به جای عبور سالم از رابطه گذشته، همچنان از نظر روانی درگیر آن باقی بماند.
در واقع، گاهی فردی که در ظاهر جشن پایان رابطه برگزار میکند، هنوز از نظر عاطفی نتوانسته است از رابطه جدا شود و همچنان خشم، رنجش و نیاز به اثبات خود را با خود حمل میکند.
نکته مهم دیگر، تأثیر این مراسم بر فرزندان است. کودکان و نوجوانان ممکن است درک بزرگسالانهای از دلایل جدایی والدین نداشته باشند. اگر جشن طلاق با تمسخر یکی از والدین، بیان مطالب منفی درباره او یا نمایش عمومی اختلافات همراه باشد، میتواند احساس ناامنی، تعارض وفاداری، اضطراب و آسیب به رابطه عاطفی کودک با والدین را به دنبال داشته باشد.
بنابراین، اگر قرار است چنین مراسمی برگزار شود، باید شأن انسانی هر دو طرف، حریم خصوصی خانواده و بهویژه سلامت روان فرزندان مورد توجه قرار گیرد. فرزند نباید احساس کند که جدایی والدین به معنای شکست، حذف یا بیارزش شدن یکی از آنهاست.
چرا زوجها به نقطه طلاق میرسند؟
در تجربه بالینی و مواجهه با مراجعان، یکی از موضوعات پرتکرار در درخواستهای مربوط به جدایی، احساس نادیده گرفته شدن و فقدان ارتباط عاطفی مؤثر میان زوجین است.
بسیاری از زوجها در ابتدای زندگی مشترک با عشق، امید و انتظارات متقابل وارد رابطه میشوند؛ اما به مرور، اگر مهارت گفتوگو، حل تعارض، همدلی و مدیریت هیجانات را نیاموزند، اختلافهای کوچک میتواند به تعارضهای عمیق تبدیل شود.
در بسیاری از موارد، آنچه رابطه را به سمت فروپاشی میبرد، صرفاً یک اختلاف بزرگ نیست؛ بلکه انباشته شدن مجموعهای از رنجشهای حلنشده، سکوتهای طولانی، بیتوجهی عاطفی، انتقادهای مداوم و احساس تنهایی در کنار همسر است.
از جمله دلایل پرتکراری که در روایت مراجعان از مشکلات زندگی مشترک مطرح میشود، میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
1. فقدان صمیمیت و ارتباط عاطفی: زمانی که زوجین در یک خانه زندگی میکنند، اما از نظر عاطفی فاصله زیادی از یکدیگر دارند.
2. ضعف مهارت گفتوگو و حل تعارض: تبدیل اختلافنظرهای طبیعی به مشاجره، سرزنش، تحقیر و قهرهای طولانیمدت.
3. خیانت و از بین رفتن اعتماد: تجربه خیانت عاطفی یا جنسی که میتواند بنیان امنیت روانی رابطه را متزلزل کند.
4. مشکلات اقتصادی و فشارهای معیشتی: بیکاری، بدهی، اختلاف بر سر مدیریت مالی و ناتوانی در تأمین نیازهای خانواده.
5. دخالتهای نامناسب خانوادهها: ناتوانی زوجین در تعیین مرزهای سالم با خانوادههای مبدأ و اجازه دادن به دیگران برای مداخله در تصمیمهای زندگی مشترک.
6. خشونت و رفتارهای کنترلگرانه: خشونت جسمی، کلامی، روانی، تحقیر، تهدید و محدود کردن آزادیهای فردی.
7. ناهماهنگی در ارزشها و انتظارات: تفاوت در
8.نگرش به فرزندپروری، سبک زندگی، مسئولیتپذیری، روابط اجتماعی و اهداف آینده.
البته باید تأکید کرد که هیچیک از این عوامل بهتنهایی در تمام پروندهها علت قطعی طلاق نیستند و معمولاً مجموعهای از عوامل فردی، خانوادگی، اقتصادی و اجتماعی در شکلگیری بحران زناشویی نقش دارند.
طلاق؛ پایان زندگی نیست، اما نیازمند بازسازی روانی است
از دیدگاه روانشناسی، یکی از اشتباهات رایج این است که تصور کنیم پس از ثبت رسمی طلاق، تمام مشکلات عاطفی و روانی افراد نیز پایان مییابد. در حالی که طلاق میتواند آغاز مرحله جدیدی از سازگاری روانی باشد.
افراد پس از جدایی ممکن است مراحلی از سوگ رابطه را تجربه کنند؛ از ناباوری و خشم گرفته تا غم، احساس گناه، تنهایی و در نهایت پذیرش و بازسازی زندگی. البته این مراحل لزوماً به ترتیب مشخص و یکسان در همه افراد اتفاق نمیافتند.
در این مسیر، برخورداری از حمایت اجتماعی، حفظ ارتباط سالم با دوستان و خانواده، تقویت عزتنفس، بازتعریف اهداف فردی و در صورت نیاز مراجعه به روانشناس میتواند به سازگاری بهتر کمک کند.
نکته مهم این است که نباید طلاق را همیشه یک شکست مطلق یا همیشه یک موفقیت و رهایی قطعی تلقی کرد. گاهی ادامه یک رابطه آسیبزا میتواند پیامدهای روانی و جسمانی جدیتری نسبت به جدایی داشته باشد. در مقابل، برخی جداییها نیز ممکن است با تصمیمهای شتابزده، بدون بررسی کافی و بدون تلاش برای اصلاح رابطه اتفاق بیفتند.
بنابراین، نه باید افراد را به ماندن در هر شرایطی تشویق کرد و نه طلاق را بهعنوان سادهترین راهحل اختلافات زناشویی معرفی کرد.
سخن پایانی
به باور من، مسئله اصلی جامعه امروز ما نباید صرفاً برگزاری یا عدم برگزاری جشن طلاق باشد؛ بلکه باید به این پرسش اساسی توجه کنیم که چرا روابط عاطفی و خانوادگی به نقطهای میرسند که جدایی را به تنها راه ممکن تبدیل میکنند؟
ما بیش از آنکه به جشنهای طلاق نیاز داشته باشیم، به آموزش مهارتهای زندگی مشترک، سواد عاطفی، مسئولیتپذیری، گفتوگوی مؤثر، انتخاب آگاهانه همسر و دسترسی به مشاوره تخصصی پیش از ازدواج و در طول زندگی مشترک نیاز داریم.
اگر جشن طلاق برای فردی به معنای عبور از یک رابطه آسیبزا و آغاز زندگی سالمتر باشد، نباید او را قضاوت کرد؛ اما نباید فراموش کنیم که شادی واقعی پس از جدایی، در تحقیر گذشته یا انتقام از دیگری خلاصه نمیشود.
بلوغ روانشناختی زمانی اتفاق میافتد که فرد بتواند حتی پس از یک تجربه تلخ، بدون تخریب دیگری، از گذشته عبور کند، مسئولیت انتخابهای خود را بپذیرد و آیندهای سالمتر برای خود و فرزندانش بسازد.