مادران میناب؛ بازماندگان خاموش/ از گریه بر مزار خالی تا ویرانی از درون
حال مادران میناب خوب نیست: «نگاه کن. ما اینجور نبودیم. زیر چشممان اینطور گود نیفتاده بود. رنگ و رویمان اینطور نبود. اینقدر لاغر نبودیم، آشفته نبودیم. شما شنیدید میناب را زدهاند، ما تکههای بچهها را دیدیم. ما کفشهایی که یک ذره گوشت بهشان چسبیده بود دیدیم.
ما مچهای قطعشده، انگشتهای خردشده، سرهای بریده دیدیم». آنها هر روز بیشتر به مرز فروپاشی میرسند: «هشت ماه است عادت ماهانه نشدهام، نگاه کن به شکمم؛ ورم کرده. همه جایم درد میکند. خواب ندارم». خطوط روی صورت، تیرگی چشمخانهها، لبهای خشک و موهای سفید، خیلی بیشتر از ۴۵ سال را نشان میدهد: «ما همه چیز را به چشم خودمان دیدیم. هرچه شما شنیدید را ما دیدیم». مردان خانواده با دستان خودشان قبرها را کندند و تکهها را جا دادند.
مادر ماکان نصیری، کودک مفقودالاثر، سر صبح به مزار میآید یا آخر شب. درست وقتی که کسی آن اطراف نباشد، مادر «محمدمهدی جنگیچی» حال خوبی ندارد. آنها دور هم جمع نمیشوند مگر سر مزار پسرشان. مادر علی و آرینا عربکیش، بیفرزند شده، دیوارهای ساکت خانه، جانش را میخورند. خانهاش تا قبل نهم اسفند 1۴۰۴ شلوغ بود و اکنون صدایی از خانه جز برای بازوبستهشدن در، شنیده نمیشود. مادر «امیرحسین جعفری» خواب ندارد، روزی به زحمت دو ساعت. هر شب سر مزار است، ساعت دو و سه ظهر میآید، وقتی سر بلند میکند، میبیند سه صبح است. ناهار و شامش را کنار پسر میخورد. مادر «حیدر صالحی»، اوایل بچهاش را تنها نمیگذاشت. همراه با پدر کنار قبر میخوابیدند؛ حالا باردار است و کمتر میآید.
حال بازماندهها خوب نیست؛ آرشان و عرشیا عزیزی، از انفجار بیرون آمدهاند. انفجار شجره طیبه به گوش یکی آسیب زد و به آن یکی فشار روحی وارد کرد. آرشان کمشنوا شده، ترس تمام وجودش را گرفته، هر شب دندانقروچه میکند و فکش جابهجا شده. مادر میگوید دهانش بسته است. حرف نمیزند. او را نتوانستند در مدرسه دیگری ثبتنام کنند. شجره طیبه جدید که ساختمان اداره برق است، فاصله کمی با قبلی دارد. حضوری سر کلاسها نمیروند، مدرسه آنلاین است اما مادر میگوید بچههایش آنقدر استرس و اضطراب دارند که درس نمیخوانند: «دکتر به او گفت چرا مدرسه نمیروی؟ گفت اگر بروم که موشک بزنند، چه؟ اگر زیر آوار بمانم چه؟ اگر دست و پاهایم جدا شود، تکهتکه شود چه؟». بازماندهها سرهای جدا دیدهاند، چشمهایی که روی گونه افتاده، بدنهاس سوخته، دست و پاهای جدا از بدن، گوشتهای افتاده روی زمین». بچههای مدارس دیگر مدام درباره آن روز موشکباران حرف میزنند و مادر ناچار شده فرزندانش را کنار همکلاسیهای قدیمیشان بگذارد. اکنون دیگر کسی بچهاش را به ویرانه مدرسه شجره طیبه نمیآورد، کسی جلوی بچهاش حرفی نمیزند.
کمربندی، بهشتزهرای میناب، ۱۰ شب ۱۳ آبان
حال مردم میناب خوب نیست. آنها هر روز و هر ساعت در گلزار شهدا جمع میشوند؛ قبرستانی در ورودی شهر که فقط قسمت انتهایی که کف آن با چمن مصنوعی تزیین شده، شلوغ است. انگار زمین بازی است که در گوشه گوشهاش مزارهای سفیدرنگی مثل جعبههای کوچک، قرار گرفتهاند. ۱۶۸ مزار شانه به شانه از روی زمین بیرون آمدهاند و آدمها، زنان و کودکان و مردان، میان مزارها در رفتوآمدند. برخی زیرانداز پهن کردهاند، مثل خانواده ستایش علیحسینی، برخی ظرفهای غذایشان را روی مزار گذاشتهاند، فلاسک چای دست به دست میشود. اسباببازی بچهها روی زمین ریخته. تعدادی دانشآموزند که با مقنعه و لباس فرم آمدهاند، گروهی زنان چادری که خادماند و در میان مزارها میگردند، گلهای پرپرشده مزارها را تزیین کرده، گلدان گلهای مصنوعی روی تمام مزارها قرار گرفته، روی برخی از سنگ قبرها، نوشتهای چسبانده شده؛ مثل مزار «محمد جمالینژادی» که دوستش «نیکی فراتی»، برایش دلنوشتهای چسبانده: «همه دلتنگت هستند». هرکس به سلیقه خود گلآرایی کرده، یکی گلهای پرپر را جمع کرده، یکی پخش کرده روی مزار. آن یکی گلدانی آورده و مشغول تزیین است. چای میخورند، به کناریشان تعارف میکنند، نخود پخش میکنند و عکسهای بچهها را در اندازههای کوچک روی مزارها قرار دادهاند و هرکس میآید، به نشان هدیه تقدیمش میکنند. گلزار شهدای بهشتزهرای میناب، بعد از خاکسپاری دوم در آخرین روز تیرماه اما مقصد مینابیهاست. آنها صبح و شب و نیمهشبشان را همانجا میگذرانند. محوطه خالی نمیشود. تا چند وقت پیش برخی کنار مزار فرزندشان چادر میزدند. مثل پدر آرینا و علی عربکیش. برخی روانداز میآوردند و میخوابیدند. اهالی میگویند الان که هوا کمی در حال خنکشدن است، احتمالا تعداد بیشتری بیایند و شلوغتر شود. انتهای سالن کولرآبی بزرگی است و دورش را کیسه کشیدهاند؛ خراب شده و قابل استفاده نیست. در گرمای تابستان آنها با بادبزن خودشان را خنک کردهاند؛ گرمای پرالتهاب جنوب. قبرها را خیران برایشان خریدهاند. کفپوش پلاستیکی را هم ظاهرا گروه دیگری آوردهاند ولی آنطور که خانوادهها میگویند، رسیدگیها خوب نبوده است. ساعت ۱۰ شب سیزدهم آبان که روز دانشآموز است، درست مانند ساعت ۱۰ صبح پرهیاهوست. گروهی برای بازی با بچهها آمدهاند و دو ساعت پیش کنار مزارها، برای «محمد لقمانی» دانشآموز شجره طیبه که هوادار تیم استقلال بود با بادکنکهای آبی جشن تولد گرفتهاند. اهالی میناب، صبح و شبشان کنار این بچهها میگذرد. وفات باشد، اینجا هستند، ولادت باشد، اینجا هستند. تولد کسی باشد با کیک دور مزارها جمع میشوند و قرارهای خانوادگیشان را اینجا میگذارند.
«ما اینطور نبودیم»
دور مزار «محمدمهدی جنگیچی»، شلوغ است، تعدادی زن سیاهپوش نشستهاند به صحبت. کمی آنطرفتر زنی مغموم ایستاده، رنگ به رو ندارد، خاله «محمدمهدی» است؛ دانشآموز کلاسپنجمی: «ما داشتیم زندگیمان را میکردیم، شاد بودیم، دورهمی خانوادگی داشتیم اما حالا فقط سر مزار محمدمهدی جمع میشویم. ما جای دیگری نداریم». محمدمهدی را خدا بعد از ۲۵ سال به پدر و مادرش داد. آنها اهل روستای طیبیشاهی هستند. مزار اصلی در روستاست. محمدمهدی بعد از سه روز از موشکباران پیدا شد، پیکرش کامل سوخته و استخوانهایش شکسته شده بود. حسرت آخرین بار دیدنش روی دل خانواده مانده: «چشمان و بینیاش کاملا از بین رفته بود، دستها و پاها شکسته و صورتش سوخته بود». وقتی موشک دوم روی سر مدرسه فرود آمد، بچهها در حیاط بودند: «ما محمدمهدی را در سردخانه پیدا کردیم». او را در نزدیکی معلمش «فاطمه سالاری» به خاک سپردهاند.
تعدادی از خانوادهها تکههای بدن فرزندانشان را به محله خودشان بردهاند، به قبرستانی در نزدیکی روستایشان. حدود ۱۸ پیکر به شهر هشتبندی برده شدهاند. اینجا شاید یک یا دو تکه خاکسپاری شده باشد و مابقی در مزار دیگری است؛ یکی مچ دست، آن یکی تکهای از انگشت، دیگری کفشی که گوشتی به آن چسبیده، دیگری تکهای از پا. برخی مزارها هم خالی است. مثل مزار محمدمهدی: «گفتن اینها به زبان راحت است، اما ما به چشممان این صحنهها را دیدیم و همراه با تکههای بدن بچهها، قلبمان هم تکهتکه شد». خانواده محمدمهدی، صبح را روی مزار پسرشان شب میکنند. گاهی تا چهار صبح دور هم جمع میشوند: «خواب و خوراک نداریم. نمیتوانیم صحنههایی که دیدیم را فراموش کنیم. همه جلوی چشممان است». آنها از روز موشکباران تاکنون پا در مدرسه نگذاشتهاند و از مسئولان عصبانیاند: «مسئولان میآیند عکس میگیرند و گزارششان را مینویسند و میروند. همین. هیچکس کاری برای مردم میناب نمیکند».
«تکهای بردارید و به اسم بچهتان خاک کنید»
روی برخی از مزارها، واژه جاویدالاثر حک شده؛ اینها کودکانی هستند که تکهای از بدنشان شناسایی نشده است، مثل مسیحا سالاری، ماکان نصیری و امیرعلی جداوی. اما خانوادهها میگویند همه بچهها در همین زمین خاک شدهاند: «همه همینجا هستند. کسی مفقودالاثر نیست». مدرسه شجره طیبه صبح نهم اسفند، اینجا دوباره جمع است. انتهای مزار، با فاصلهای کم، مزار بزرگی از بقیه جدا شده است. رویش پارچه قرمزی کشیدهاند با کمی گلبرگ. دورش خلوت است. آنجا حدود ۳۲ تکه از پیکرهای کودکان دفن شده است. ۳۲ تکه هم میان مزارها پخش شده. آنجا برای گمنامهاست. هر تکه جدیدی که پیدا شد، با اطلاع خانواده یا بدون اطلاع آنها در همان مزار به خاک رفت. یکی از خانوادهها میگوید به آنها گفتهاند چون هزینه آزمایش دیانای تکههای جدید بالا بود، آنها را یکجا دفن کردهاند. حتی به برخی از خانوادهها گفتهاند اگر میخواهید یک تکه بردارید و به اسم بچهتان خاک کنید. تعدادی از خانوادهها، ماندن در کنار عزیزشان را شیفتی کردهاند. هر شب یک نفر میآید و میماند. چهارشنبه شیفت یکی از عموها بود که بر سر مزار برادرزادهاش بماند.
«برخی مادران بالای سر مزارهای خالی گریه کردند»
«زهرا» برای میهمانانش سمبوسه پخته: «بچهام خیلی سمبوسه دوست داشت». کمی نخود در پلاستیک ریخته، گلبرگها را پخش کرده و مرتب دست میکشد روی مزار سفید پسرش. پلاستیک روی سمبوسهها را میکشد و تعارف میکند. دستها دراز میشوند و نیمی از ظرف خالی میشود. میهمانانش زیادند، چهارزانو نشسته و از پسرش «امیرحسین جعفری» حرف میزند. صدای کودکان از هر طرف میآید، برخی همسایهاند، تعدادی دانشآموزان مدارس دیگر، گروهی بچههای فامیل هستند. یک نفر آنطرفتر، بلندگویی دستش گرفته و برای بچهها شعرهای مذهبی میخواند. کودکان قد و نیمقد دورش حلقه زدهاند. گروهی از تهران به میناب رفتهاند و شهربازی راه انداختهاند و از میانشان تعدادی کنار مزارها نشستهاند. صدای مادر امیرحسین بلند میشود؛ او دو فرزند دیگر هم دارد، پسری ۱۷ساله و دختری ۲۰ساله، اما امیرحسین عزیزکردهشان بود، دلخوشیشان: «گاهی وقتها سه بعد از ظهر میآیم و وقتی به ساعت نگاه میکنم میبینم سه صبح است. اصلا نمیدانم روزم چطور شب میشود. یک شب اینجا نیایم حالم بد میشود». نهم هر ماه برای مادر روز عجیبی است؛ برایش یادآور نهم اسفند است. عدد ۹ سرگردانش میکند، بهویژه وقتی روی روز شنبه میافتد، مثل نهم آبان که شنبه بود و مادر مثل مرغ سرکندهای دور خود میچرخید: «تاریخ نهم، برایم دلهره میآورد». امیرحسین سر کلاس چهارم نشسته بود که انفجار شد: «پنجشنبهها که میشود نمیدانم کجا بروم. نمیدانم چه کنم». یک تکه از دست و یک تکه از پای امیرحسین را اینجا دفن کردهاند و تکههایی را در روستای راونگ. مزار راونگ ۲۰ دقیقه با گلزار شهدای میناب فاصله دارد. چرا آنجا؟ «امیرحسین عاشق روستایمان بود». بعدا جمجهاش پیدا شد. گفتند جمجمه به کیفش چسبیده بود. جمجمه را در مزار دستهجمعی شهدای گمنام دفن کردند. بعدا گفتند: خوش به حال مادرش که نفهمید. ولی مادر میداند و مدام به آن استخوانهای عزیز پسرش فکر میکند که چطور به کیف مدرسهاش چسبیده است. تکه جدیدی از پیکر امیرحسین را در خاکسپاری دوم آوردند. مادر میگوید دیگر قبر را باز نکردند؛ گوشه مزار را حفر و خاک کردند. خوابش را میبینید؟ «بله وقتی آرامترم خوابش را میبینم». مادر، امیرحسین را در اتاقی پر گل میبیند، جایی که از دیوارهایش گلهای صورتی و سفید آویزان است، سر خورده تا روی زمین. زهرا خوابهای بسیاری میبیند. دو سه ساعت در شبانهروز از جهان دور میشود، قطع میشود و به خیال میرسد؛ آنجا برایش لذتبخشتر است. بیداری برایش غم است و رنج. بقیه مادران هم خواب فراوان میبینند. مثل زنی که به سراغش آمد و گفت امیرحسین و ماکان را بالای مزار امیرحسین دیده. ماکان سرگردان بوده که خانهای ندارد. مادران هر شب میآیند و شبهای جمعه، مزار شلوغتر میشود. آدمهای شهر به هر مناسبتی به مزار کودکان سر میزنند. هرجا راه را گم کنند به اینجا میرسند: «خانه ما نزدیک مدرسه شجره است. هر وقت دلتنگ میشوم به آنجا میروم». او از کودکان بازمانده مدرسه باخبر است و میداند خیلیهایشان دیگر توان حرفزدن ندارند. یکی از اقوامشان در همان مدرسه زنده بیرون آمد. میگوید پوستش دچار سوختگی شده و مادر باید ماهی یک بار او را به شیراز ببرد. مادر میگوید برخی را به اشتباه به عنوان شهید گمنام دفن کردهاند اما بعد از پنج ماه پیدا شدند و جداگانه تشییعشان کردند. مادرانی بودند که پنج ماه بالای سر مزارهای خالی گریه میکردند. گروهی هم سه تشییع داشتند: «البته بچهها در یک سن خیلی شبیه به هم هستند. در شناساییشان اشتباه میشود». چشمان زهرا، باد دارد، زیر چشمانش گود است، رنگش پریده و در میان شال و مانتوی مشکی، صورتش مانند مهتاب میدرخشد. تنها چیزی که آرامش میکند، حرفزدن درباره امیرحسین است. او هیچیک از جلسههای مشاوره را شرکت نکرده آنقدر که حالش بد بوده. آمدن سر مزار و خاطرهگویی از امیرحسین و تعریف خوابهایش را تراپی میداند: «صبر از نظر همه سه حرف است، برای من یادآور هزاران رنج». در تشییع دوم، حال پدر امیرحسین آنقدر بد بود که یک دست و پایش بیحس شد. او را با ویلچر آورند، نمیتوانست راه برود.
خیلی از بچهها از مدرسه میترسند
از جایی که زهرا نشسته، مزار ماکان پیداست. او گاهی میبیند مادرش سریع میآید و میرود. آنها با کسی حرفی نمیزنند و زمانی میآیند که کمتر کسی در گلزار باشد. پدر در رستورانی نزدیک خانهشان زندگی میکند و دیروقت میآید. آن روز اما خبری از آنها نیست. کنار مزار ماکان زنی جوان نشسته. «فوزیه ذاکری»، معلم پیشدبستانی ماکان است. او نهم اسفند توانسته بود 11 نفر از بچههای کلاسش را از مدرسه خارج کند و حالا معلم مدرسه شجره طیبه جدید است؛ مدرسهای که آنلاین اداره میشود: «ماکان امسال باید میرفت کلاس دوم. پارسال کلاس اول بود که این اتفاق افتاد و معلمش که خانم سالاری بود، با او شهید شد». خانم معلم، نهم اسفند دچار شکستگی از ناحیه پا شد. میگوید آسیبهایش خیلی عمیق نبوده. او از وضعیت روان دانشآموزان صحبت میکند؛ اینکه برای بچههای مدرسه، روزها بهسختی میگذرد و هنوز نتوانستهاند با اتفاقات و آنچه دیدهاند کنار بیایند. برای خود خانوادهها هم آنچه رخ داده قابل درک و باور نیست. خیلی از بچهها از اینکه به مدرسه بروند میترسند. تعدادی از آنها زیر آوار گرفتار شده بودند. همینها ترسهای زیادی دارند، هرچند مشاورههای زیادی رفتهاند اما تعدادی از دانشآموزان هم از آن مدرسه رفتهاند و در جای دیگری ثبتنام کردهاند.
تا مدتها شبها پیش پسرم میخوابیدم
پدر و دختر دور مزار حلقه زدهاند. آن زیر تکههای از بدن «حیدر صالحی» در خاک است. خواهر چشمان قهوهای عمیقی دارد؛ حرفی نمیزند. پدر در حال صحبت با کسی است. اوایل خاکسپاری، شبها کنار بچهاش میخوابیده؛ کنار دانشآموز کلاس دوم مدرسه شجرهطیبه که دو خاکسپاری داشت. بخشی از بدنش را اینجا دفن کردهاند و بخشی را به قبرستان خانوادگیشان در رودان بردهاند. روز اول فقط بالا تنهاش پیدا شده بود. پدر نمیخواهد در کنار دخترش حرف بزند. از او میخواهد برود و دوری بزند. حال دختر تا همین چند روز پیش خوب نبوده. با کسی حرف نمیزده و از خانه خارج نمیشده. او کسی بود که پیکر بچهها را در مدرسه دید و لب نزد: «الان این دختر را آرام میبینید اما او صحنههای بسیار تکاندهندهای دیده. درونش غوغایی است». پدر رنگ به رخسار ندارد و تمام خطوط صورتش از غمی عمیق حکایت دارد: «چطور برایتان توصیف کنم، نمیدانم. ما در روز اول بالا تنه حیدر را پیدا کردیم و بردیم رودان که زادگاهمان است. بعد از ۳۱ روز پایین تنهاش پیدا شد که اینجا خاکسپاری کردیم. در خاکسپاری دوم قسمتهای دیگری از بدن حیدر پیدا شد که دیگر داخل مزارش نگذاشتیم. آن را به همان قسمت شهدای گمنام بردیم؛ همانجا که تکههای دیگری از بدن بچهها قرار گرفته شده است». مزار قرمز انتهای گلزار، کلاس درس است. بچهها دور هم جمع شدهاند. از هرکس تکهای: «میدانیم که خیلی از بچهها نیستند، اما به خاطر مادرشان گفتند پیدا شدهاند». زینب برمیگردد و کنار مزار برادر مینشیند. او یک خواهر دیگر دارد و مادرش هم حالا باردار است. آنها در انتظار دختر دیگری نشستهاند: «هنوز برایمان تازگی دارد». آنها در این مدت پیگیر پرونده حیدر بودهاند. قرار بوده از بیمه دانشآموزی مبلغی به آنها تعلق بگیرد. حدود ۳۵ میلیون تومان که پدر میگوید این دیهشان نیست؛ تعهد بیمهای است که ظاهرا سقفش همینقدر است. او میگوید بیشتر خانوادهها دنبال حق و حقوق بچههایشان هستند که بخشی از آن بینالمللی است و به دلیل شرایط جنگی امکان پیگیری وجود ندارد، اما براساس قانون باید دیهای برایشان در نظر گرفته شود: «تعدادی از خانوادهها پیگیر بیمه دانشآموزی هستند. البته تعداد بالاست و باید پیگیری کنیم چطور میتوان دریافتش کرد».
برایمان فقط یک ابلاغیه آمده
پدر آریا بهادری هم در گوشهای کنار مزار پسرش نشسته؛ روی زمینی سبز. چهرهاش در هم فرورفته و میگوید حال مادر خوب نیست. آنها در این روزهای شلوغ کمتر به مزار میروند تا کمتر درگیر حال و هوایش شوند: «وقتی خاطرهها هجوم میآورد، حالش خیلی بد میشود». آنها فرزند دیگری هم دارند؛ ارسلان. اما داغ آریا برایشان تمام نشده و نمیشود، مثل تمام مینابیهای فرزند ازدستداده: «در میناب یک مرکز مشاوره راه انداختهاند اما مادر آریا مراجعه نمیکند. ما سعی میکنیم با سرکشی به فامیل و بیرون رفتن از خانه کمی حال و هوایش را عوض کنیم». در میان خانوادهها حرف از بیمه دانشآموزی است؛ از تعهدی چندده میلیون تومانی که ظاهرا قرار بود پرداخت شود و نشده: «من اصلا در جریان این مسائل نیستم و پیگیری هم نکردم. اینکه میگویند ۳۵، ۳۶ میلیون تومان برای بیمه بچههای ما میدهند یعنی چه؟ من هیچ چیزی درباره این پرداختیها نشنیدم. در این مدت فقط یک ابلاغیه برای من از قوه قضائیه آمد که برایمان پرونده تشکیل شده و ماه بعد باید به تهران برویم؛ همین. غیر از این هیچکس نیامد و حرفی نزد. هیچ مسئولی واضح و شفاف به ما چیزی نگفته است». او از ۵۰ میلیون تومان هدیه به خانواده شهدای میناب که وزیر میراث فرهنگی یک روز قبلش در مراسم روز 13 آبان در بندرعباس اعلام کرده بود هم بیخبر است: «چه کسی اعلام کرده؟ کسی به ما چیزی نگفته».
پدر و دختر آشفتهاند
جلوتر از امیرحسین، زنی جوان نشسته؛ یک خانواده کنار دو مزار. مزار «ندا صلحیزاده» و «حامی صادقی». مادر معلم بود و حامی دانشآموز کلاس پنجم. نهم اسفند سه عضو خانواده، مادر ۴۱ساله، پسر و دختر به اسم نیلای کلاس سومی در مدرسه بودند که موشک بر سرشان بارید. نیلا زیر آوار ماند اما مادر و برادرش جان دادند. او بدنهای سوختهشان را دیده؛ تصویری که از جلوی چشمانش کنار نمیرود. چهارشنبه خانواده خاله خانواده دور دو مزار نشستهاند. او میگوید وقتی به مدرسه رسیدند، مردم در حال آواربرداری بودند. یکی از دوستان حامی به آنها گفته: من و حامی روی تاب در حیاط نشسته بودیم که انفجار شد. او دوید به سمت مادرش. مادر و پسر، خاکسپاری دوم نداشتند، به بدن ندا ترکش خورده و سوخته بود. اما پیکر سالم مانده بود. جمجمه حامی اما شکسته بود. سه ترکش به بدن و صورتش خورده بود. صورت و دستها کاملا سوختند. او و خواهرش اهل رفسنجان هستند و عروس مینابیها شدهاند اما خواهر و خواهرزاده را در قبرستان رفسنجان دفن کردهاند و اینجا مزارشان نمادین است. او از حال پدر و دختر میگوید؛ اینکه خوب نیستند. نیلا وضعیت روانی خوبی ندارد. مدام میگوید چرا عکس حامی را همه جا گذاشتهاید. بالای سر مزارش نمیآید و دلتنگی میکند: «به یکی از دوستانش پیام داده بود خیلی دلم برای مادرم تنگ شده به نظرت چه کار کنم؟ و دوستش تا صبح نخوابیده بود». نیلا مدرسه نمیرود. ترس دارد و اصلا نتوانسته با این موضوع کنار بیاید: «اوایل اصلا با مشاور همکاری نمیکرد. همهچیز را در خودش میریخت. اصلا نمیخواست حرف بزند، اما حالا کمی بهتر شده».
خیابان فرودگاه، مدرسه شجره طیبه: «چشمها به استقبال آمدند»
ورودی از خیابانی است که آن را به اسم «فرودگاه» میشناسند و از لحظه ورود به کوچهای که بنبست است، چشمها به استقبالت میآیند؛ چشم دانشآموزان میناب. آنها تصویر شده و روی دیوار نهچندان بلندی قاب گرفته شدهاند. چشمها تا در ورودی مدرسه بدرقهات میکنند. تصویر تکاندهنده است. ورودی مدرسه دالانی شده که به سمت محوطه ساختمان مخروبه شجرهطیبه مسیر را نشان میدهد. دالان تمام که میشود، ساختمانی نصفونیمه نمایان میشود که دورش با تصاویر محصلانش تزیین شده. دور تا دور عکس کودکان است که گویی نگهبان ساختمان هستند. از ساختمان چیز زیادی نمانده. انگار زلزلهای آمده و تمام دیوارهایش را ویران کرده. جای موشکها با پرچمهای سیاه و قرمز مشخص شده. دو موشک؛ یکی سمت کلاسهای دختران و یکی در حیاط پسران. برایشان یادبود درست کردهاند و آن سوی نوارها کسی اجازه ورود ندارد. دیوارها و سقفهای فروریخته روی هم تلنبار شدهاند و با فاصله میتوان گودالی که موشک درست به آن اصابت کرد را دید. از دور میتوان دیوار سبز یکی از کلاسها را دید؛ جایی که پر از دانشآموز بود. موشک دوم در حیاط خورده، کنار نمازخانه. همانجا هم بیشتر دانشآموزان از دست رفتند. کسی آن اطراف میگوید قرار است بخشی از این زمین را سوله کنند و اینجا تبدیل به موزه شود.
«از درون ویرانیم»
ساعت ۱۰ شب سیزدهم آبان، اطراف مزار آرینا و علی عربکیش دو سه نفری نشستهاند. پدر و مادر نیستند اما خاله و دخترخاله آمدهاند کنار آنها باشند. آرینا کلاس ششم بود و علی کلاس پنجم. مادر همین دو بچه را داشت که نهم اسفندماه از دستش رفتند. مادر خیلی کم سر مزار میآید. حال آشفتهای دارد. او مثل سایر مادران نمیتواند با کسی معاشرتی داشته باشد، درباره بچهاش حرفی بزند، درباره رنجش چیزی بگوید. حتی در سفرهای زیارتی هم شرکت نکرده و توان آمدن سر مزار ندارد. خاله ریزبهریز اشک میریزد، انگار هفته پیش موشکباران بوده: «میزان پذیرش خواهرم نسبت به بقیه مادران خیلی کم است. برایش سخت است از دست دادن دو بچه. اصلا در جمع نمیآید و با کسی حرف نمیزند». آرینا و علی، شیر به شیر بودند، مادر به خانهای پرسروصدا عادت داشت و خاله که همسایه طبقه پایین است همیشه صدای پای بچهها را میشنید. هنوز یادش است که علی روزهای آخر، موهایش را از ته زده بود و دعوایش کرده بود که چه کاری بود با خودت کردی و همین سر بیمو، نشانهای شد برای شناساییکردنش؛ علی قبل از رفتن، برایشان نشانه گذاشته بود. مادر تحت درمان روانشناس است؟ خاله پاسخ میدهد: «خیلی سخت قبول کرد. کلی پادرمیانی کردیم تا راضی شد برود». مادر بسیار جوان و ۳۴ساله است و دو داغ عمیق دیده. خاله روزی سه چهار بار به مزارشان سر میزند. خرید میرود و در راه برگشت وارد گلزار میشود. به خانه میرود و در راه سری میزند. شبها کنارشان مینشیند. اوایل پدر علی و آرینا، بین دو مزار چادر میزد و میخوابید. اصلا خانه نمیرفت. دلش نمیخواست بچهها تنها بمانند: «آرینا و علی خاکسپاری دوم نداشتند، پیکر هر دو کامل بود. آرینا با سایر بچهها به صورت دستهجمعی تشییع شد و علی روز بعدش». مادر از خاله خواسته بود برود و علی را شناسایی کند. گفته بود آن روز لباس ورزشی تنش بوده. خاله تحت فشار به سردخانه رفته بود. تمام کاورهای اجساد را باز کرده بود تا علی را ببیند اما ندید. در آخر با کلی نشانهدادن جسدی به او نشان میدهند. شک میکند علی باشد. دکتر پزشکی قانونی گفته بود اگر میخواهند با آزمایش دیانای مطمئن شوند باید سه ماه منتظر بمانند. چون پیکر سوخته بود، نمیتوانستند از روی چهره شناساییاش کنند. خاله به اقوام تلفن میکند، ۲۵ نفر جمع شدند و همه تأیید کردند آن پیکر متعلق به علی است؛ سر بدون مو، چشم و ابروهای مشکی که به پدر رفته بود و ناخنهایی که عادت داشت از ته بجود. ترکش به قلبش خورده بود و لباس به تن نداشت: «خواهر، ما روزهایی سپری کردهایم که کسی نمیتواند تصور کند. هر شب از خدا میخواهم اشکهایم را خشک کند. اصلا نمیتوانم توصیف کنم چه بر سرمان میگذرد. ما صحنههای بسیار بدی دیدیم. حالمان خراب است. نگاه نکن اینطوری نشستهایم، سرپاییم؛ از درون ویرانیم». پیکر آرینا اما پوشیده بود و توانستند بودند شناساییاش کنند: «با رفتنشان خانهمان ساکت شده، آبادی از خانهمان رفته». زهرا، مادر «امیرحسین جعفری» یکی دیگر از دانشآموزان شجره طیبه، از دور مادر آرینا و علی را دیده و میگوید در روزهای اول به دلیل فشار روانی بالا، به کما رفته بود. چند روز پیش هم اتفاقی سر مزار دیدش، خیلی لاغر شده بود، آنقدر که نشناخته بودش: «ما برای هم آرزوی صبر میکنیم».
«چرا کسی سراغمان نیامد؟»
خانم عزیزی همراه با خانم سلحشوری کنار در ورودی ایستادهاند، چشمانشان غمبار است. یکی مادر آرشان و عرشیاست و آن یکی مادر مریم سلحشوری؛ کودکان نجاتیافته. زنان سرگردانند. چشمشان دنبال یک مرد کتوشلواری است، یک مسئول، کسی که کارهای است و دستش به آدم مهمی میرسد. آنها دنبال پرونده پزشکی بچههایشان هستند. بچهها، بازمانده انفجارند. آرشان از ناحیه گوش آسیب دیده و کمشنوا شده و مریم که در اصطلاح پزشکی، حلزونی گوشش سکته کرده. خانم عزیزی نگران است: «آمدهایم مسئولی ببینیم که نیست. مگر قرار نبود بیایند ما را ببینند و از حال بچههایمان باخبر شوند. چرا کسی سراغ ما نیامد؟ فقط میخواهند بیایند که گفته باشند آمدهایم». قبل از آن وزیر میراث فرهنگی همراه هیئتی به مناسبت سیزدهم آبانماه که روز دانشآموز است، از مدرسه بازدید کرد. از یک در وارد شد و از در دیگر رفت. خانم عزیزی از اینکه نتوانسته حرفش را به گوش آنها برساند عصبانی است: «گوش آرشان آسیب دیده و روی شنواییاش تأثیر گذاشته، اما چرا در بنیاد شهید برایش درصد جانبازی تعیین نمیکنند؟ پروندههای بچههای ما در بنیاد شهید تهران تلنبار شده. کسی پیگیر کار ما نیست. هرجا میرویم، کسی جوابی به ما نمیدهد. رسانهها میآیند حرفهای ما را بریدهبریده کار میکنند و میروند. ما میخواهیم مشکلمان حل شود». مادر میگوید ظاهرا پرونده جانبازی ۱۹ نفر از آسیبدیدهها را قبول و مابقی را رد کردهاند. میگویند بقیه پروندهها ناقص است.
«اگر مدرسه رفتم و بدنم تکهتکه شد، چه؟»
آرشان هشتساله است و از نهم اسفندماه، به گفته مادر، مشکل روحی پیدا کرده. او پیکر تکهتکهشده همکلاسیهایش را دیده و روانش به هم ریخته. دندانقروچه میکند، دندانهایش میافتد و جابهجایی فک پیدا کرده است: «میخواهند برای بچههای ما چه کاری کنند؟ حق این بچههاست که جانبازی بگیرند». آرشان دانشآموز کلاس سوم مدرسه شجره طیبه است: «تمام تصاویر مثل یک فیلم جلوی چشم بچههاست. بچههای مدارس دیگر مدام درباره این موضوع با هم حرف میزنند به همین دلیل، نخواستم بچهام را به مدرسه دیگری بفرستم. خواستم کنار دانشآموزان همین مدرسه بماند. نمیخواهم درباره آن اتفاق حرف بزند. دهان این بچهها بسته شده. از مدرسه رفتن میترسد. میگوید اگر بروم و دست و پایم قطع شود چه؟ بچه کلاس سومی خانهنشین شده». مادر هشت ماه است پسرش را به پزشک اعصاب و روان میبرد: «بچه کوچک صحنههای بدی دیده و گاهی درباره چشمهای آویزان یک دختر یا شکم باز دانشآموز دیگری با من حرف میزند».
مادر مریم سلحشوری حرفهای زن جوان را ادامه میدهد؛ او متولد 1360 است اما بسیار تکیدهتر نشان میدهد. خطوط عمیق روی چهره، تیرگی چشمخانهها و بدنی که متورم است. او میگوید هفت ماه است عادت ماهانه نشده. شکم و سینههایش بهشدت متورم شده و نمیداند با درد بدن چه کند. حلزونی گوش چپ دخترش سکته کرده، شنوایی ندارد، خانهاش خراب شده و نه فرماندار نه بخشدار و نه حتی یک مسئول نیامده به کارشان رسیدگی کند. مادر سراسر اضطراب و استرس است: «فقط میآیند عکسهای سلفی از خرابهها میگیرند و میروند. آنها آمدهاند اینها را ببینند یا من و بچهام را؟». زن و مردی کنار در ورودی ایستادهاند. خادمان مدرسهاند. مرد پیش از این در مدرسه رفتوآمدی نداشته و از اردیبهشتماه وارد شده. وقتی خانوادهها به دنبال تکههای مانده از پیکر عزیزشان به مدرسه میآمدند را به چشم دیده. با دست به زمین کنار ساختمان خرابه مدرسه اشاره میکند: «اینجا پر از کتاب و دفتر بود. پر از کیفهای مدرسه. یکی داد میزد بچهام! آن یکی میگفت پسرم، دخترم! وضعیت بدی بود». او میگوید حال مردم بعد از موشکباران نهم اسفند بد شده. شهر مغموم است. همه هر روز و هر لحظه از ماجرا میگویند. در میناب، نهم اسفند هنوز تمام نشده است؛ مدرسهای که روزی پر از صدای بچهها بود، حالا به آواری خاموش تبدیل شده و گلزار شهدا به خانه دوم مادرانی که هنوز چشمانتظار فرزندانشان هستند. برای آنها نه روزها به شب میرسد و نه سوگ به پایان.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم سیاستهای از ابتدا غلط یک عده ای خاص و سکوت یا حتی همراهی عقلا در برابر ایشان ، هموطنانم را طی این سالها در گردابی از مشکلات و مصایب فرو برده که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شود و می ترسم عاقبت همه ما را در خود فرو ببرد
با همه این مادران و خانواده ها همدردیم و فراموش نکنیم مادران میناب، بخشی از دیگر مادران داغدار ایران هستند.
به لطف شما، ازین مادران داغدار زیاد داریم💔🖤
خدایا به همشون صبر عنایت کن، کسی غیر از خودت دردشونو نمیدونه.
مشکل مسئولین این کشور همینه! یکی از دلایلی که توی این تجمعات شبانه کف خیابون شرکت نمی کنم همینه! فقط سوء استفاده از مردم؛ اولش میآن برای شوآف و عکس یادگاری و کلی وعده می دن بعد از چند ماه فراموش می کنن و می گن بودجه نداریم و بهونه های الکی. چقدر از درآمد عوارض تنگه هرمز به این مادران می رسه، چقدر از توقیف و مصادره نفکتش های متخلف به این مادران می رسه؟ از مصادره اموال بازیگران، ورزشکاران و کافه دار ها و ... چی به این مادران می رسه؟ پس فردا همین مادر داغ دیده جلوی وزارتخونه ای، سازمانی یا اداره ای حرکت اعتراضی زد نگین عامل موساد و سی آی ای و ام آی 6 است!