در زمانهای قدیم چوپانی بود و روزی از روزها این بابا خسته از کار روزانه، سر ظهر خوابش برد. ساعتی خوابید و بعد بلند شد و به رفقایش گفت: خوابی دیدهام و می خواهم بروم ببینم تعبیرش چیست.....
در زمانهای قدیم تاجری بود و زنی داشت. روزی زنش می خواست نمک بکوبد، همین که دستهی هاون را رو نمکها کوبید، ته هاون گردتا گرد از جا درآمد. شب ماجرا را برای تاجر تعریف کرد. تاجر گفت: اقبال از من برگشته، تو ناراحت نباش....
داستان فولکلور سفید برفی، همچون بسیاری دیگر از روایتهای این دست، نگارشهای فراوانی در همهی جهان دارد.
روزی که کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشیان، وارد شهر صور (یکی از شهرهای سرزمین فنیقیه) شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن سرزمین (که ارتب خوانده می شد) تصمیم گرفت که کوروش را به قتل برساند. برادر ارتب در یکی از جنگ ها به دست سربازان کوروش به قتل رسیده بود.....
روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به دیدار آن حضرت آمد. پیامبر (صل الله علیه و آله) از او پرسید: چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. اسم یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که خیلی از اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت....
یکی بود، یکی نبود. توی این بود و نبود، دختر خوشگل کوچولویی بود به اسم مهرناز که مادرش مرده بود و چون نمیتوانست خودش را از آب و گل دربیاورد و خوب به کار و بار خانه برسد، پدرش زن دیگری گرفت. یک سالی از این کار گذشت و زن بابای مهرناز دختری زائید و اسمش را گذاشت فرحناز. فرحناز کمی که بزرگ شد، همه دیدند که هیچ به خوشگلی مهرناز نیست.....
در زمانهای قدیم امیرزادهای بود که عاشق شکار بود. روزی در عالم خواب دختری را دید و یک دل، نه صد دل عاشق دختر شد. وقتی از خواب بیدار شد، وسایل سفر را بست تا بلکه بتواند دختر را به دست بیاورد. رفت و رفت تا رسید به دامنه کوهی. بالای کوه قصر بزرگ و باشکوهی بود......
کرگدنی گورخر کوچک را دید که در گل و لای فرو رفته و هر چه تلاش میکند نمیتواند خود را نجات دهد. او میدانست که گیر کردن در گل و لای چقدر رنج آور است و میدانست که گورخر کوچک، بدون کمک شانسی ندارد....
آدم بسیار خوش اخلاقی بود که در عمرش با کسی دعوا نکرده بود. همیشه لبخند می زد و همیشه با روی خوش با دیگران حرف می زد. هیچ کسی نتوانسته بود او را عصبانی کند و هیچ کس از او حرف زشت و بد و بیراه نشنیده بود….