پایان تلخ ازدواج اجباری با مرد معتاد
ستاره تصمیم به جدایی گرفته است. او مدتی است پیگیر پرونده طلاق است و میگوید حاضر به بازگشت نیست.

ستاره از دلایل این جدایی میگوید.
*چند سال است با همسرت زندگی میکنی؟
ما ۱۰ سال با هم زندگی کردیم و نزدیک به سه سال است جدا از هم هستیم.
*چطور با همسرت آشنا شدی؟
او از اقوام دور ماست. به خواستگاری آمد و پدرم هم من را به عقد او درآورد.
*یعنی راضی نبودی؟
نه، نبودم. اصلاً او را دوست نداشتم، ضمن اینکه من خیلی بچه بودم.
*چند ساله بودی ازدواج کردی؟
۱۵ ساله بودم. ما در روستا زندگی میکردیم. من داشتم درس میخواندم. آرزوهای بزرگی داشتم، اما پدرم شوهرم داد.
*از کی به تهران آمدید؟
همان موقع که ازدواج کردم به تهران آمدیم و من دور از خانواده زندگیام را شروع کردم.
*چه شد که با شوهرت به اختلاف خوردی؟
شوهرم اعتیاد دارد. او کارگری میکند. به اندازه یک لقمه غذا به من پول میدهد و بقیه را مواد میکشد. من از این کارش بدم میآید.
*خانوادهات به طلاق رضایت دارند؟
نه. آنها میگویند باید بمانی و بسازی اما من قبول نمیکنم.
*با خانوادهات در تماس هستی؟
سه سال است با آنها ارتباطی ندارم. میخواهم برای خودم زندگی کنم. پدر و مادرم من را بدبخت کردند و حاضر به بازگشت به سمت آنها نیستم و میخواهم جدا شوم.
*بچه هم داری؟
بله، دو پسر دارم که فعلاً با خانواده شوهرم زندگی میکنند. آنها گفتهاند بچهها را به من نمیدهند.
*با این حال میخواهی جدا شوی؟
بله. نمیتوانم با مرد معتادی که من را میزند، زندگی کنم.