داستان اقبال برگشته تاجر/ تاجری که اقبالش برگشت و دوباره به او رو کرد

در زمان‌های قدیم تاجری بود و زنی داشت. روزی زنش می خواست نمک بکوبد، همین که دسته‌ی هاون را رو نمک‌ها کوبید، ته هاون گردتا گرد از جا درآمد. شب ماجرا را برای تاجر تعریف کرد. تاجر گفت: اقبال از من برگشته، تو ناراحت نباش....

داستان اقبال برگشته تاجر/ تاجری که اقبالش برگشت و دوباره به او رو کرد

همان شب نشست و حساب کرد و خرجی چهل روز را به زنش داد. صبح پا شد و از زن حلالیت خواست و راه افتاد. تو راه از دکان کله‌پزی، یک کله و دو تا پاچه‌ی پخته و از نانوایی هم چند تا نان خرید. پاچه‌ها را خورد و کله را لای نان پیچید و گذاشت تو خورجین و از دروازه‌ی شهر بیرون رفت و پشت به شهر و رو به بیابان حرکت کرد. دو فرسخ که از شهر دور شد، دید انگار غلام‌های شاه تو بیابان دنبال چیزی می گردند. یکی از غلام‌ها از تاجر پرسید: کجا می روی؟

داستان اقبال برگشته تاجر

تاجر گفت: خودم هم نمی‌دانم. تا چه پیش آید.

تاجر که حسابی کنجکاو شده بود، پرسید: شما دنبال چی می‌گردید؟

غلام‌ها گفتند: پسر پادشاه گم شده، از مردم سؤال می‌کنیم، شاید خبری ازش داشته باشند.

تاجر خواست مقداری از کله را به آنها بدهد که بخورند. همین که در خورجین را باز کرد، مأمورها دیدند سر پسر پادشاه تو خورجین تاجر است. او را گرفتند. تاجر گفت:‌ من اصلاً پسر پادشاه را نمی‌شناسم. این اقبال من است که از من برگشته.

مأمورها سر پسر پادشاه را همراه مرد به قصر پادشاه بردند. پادشاه دستور داد که سر تاجر را از تنش جدا کنند. تاجر التماس کرد که او را نکشند. گفت: من پسر پادشاه را نمی‌شناسم. اقبال از من برگشته و این از قدرت خداست.

داستان اقبال برگشته تاجر 1

وزیر از پادشاه خواهش کرد تاجر را نکشد. او را چهل روز زندانی کند. اگر پسر پیدا نشد، آن وقت سرش را ببرد. پادشاه قبول کرد. مرد تاجر را انداختند زندان. تاجر نشانی منزلش را به دوستانش داد تا به زنش خبر بدهند. زن تاجر آمد به ملاقات شوهرش. تاجر گفت: هروقت تو خانه چیزی از دستت افتاد و نشکست، مرا خبر کن.

مرد تاجر چهل روز زندانی بود. روز چهلم شیشه‌ی سرکه از دست زنش افتاد و نشکست. فوری رفت به زندان و به شوهرش خبر داد. روز چهل و یکم شاه دستور داد که تاجر را بیاورند و سر از تنش جدا کنند. مرد تاجر را آوردند. او به التماس افتاد و گفت: مرا نکشید، اقبال به من رو آورده. بعد پشیمان می‌شوید.

اما شاه عصبانی بود و به جلاد گفت که سرش را ببرد. درست موقعی که جلاد می‌خواست سر تاجر را ببرد، از دم در فریاد زدند: نکشید. شاهزاده آمد.

شاه از دیدن پسرش تعجب کرد. تاجر گفت: قبله‌ی عالم! بگوئید خورجین مرا بیاورند.

وقتی خورجین تاجر را آوردند، دیدند نان سنگک و کله‌ی گرم هنوز توش است. شاه از وزیر حکایت را پرسید. وزیر گفت: این نشان قدرت خداست.

پادشاه دستور داد خلعتی به تاجر دادند و آزادش کرد.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید