داستان تعبیر خواب چوپان/ چوپانی که با یک خواب عجیب و شگفت انگیز پادشاه شد
در زمانهای قدیم چوپانی بود و روزی از روزها این بابا خسته از کار روزانه، سر ظهر خوابش برد. ساعتی خوابید و بعد بلند شد و به رفقایش گفت: خوابی دیدهام و می خواهم بروم ببینم تعبیرش چیست.....

بعد گوسفندها را برداشت و به خانه برد و راه افتاد به طرف شهر. نرسیده به شهر چند تا از رفقایش او را دیدند و پرسیدند: کجا میروی؟
چوپان گفت: میخواهم بروم و خوابم را تعبیر کنم.
یکی که اسمش جواد بود، گفت: من یک گاو شیرده دارم، این گاو را بهات میدهم، تو هم خوابت را به من بده.
داستان تعبیر خواب چوپان
آخوندی را خبر کردند و آخوند دعایی خواند و خواب چوپان را داد به جواد و گاو این یکی را گذاشت برای چوپان. جواد راهی شهر شد. وقتی رسید، رفت بالای سر در طویله پادشاه قایم شد و با خودش گفت: روزها بیرون میروم و شبها همین جا میخوابم.
از قضا تو آن شهر، دختر پادشاه عاشق جوان زیبایی شده بود به اسم جواد قناد. پادشاه هم همهی خواستگارهای دختر را رد میکرد. روزی دختر پادشاه به جواد قناد گفت: من امشب دو تا اسب بادی و چندتایی اثاثیه و پول و طلا برمیدارم. تو نیمه شب نزدیک سر در طویلهی قصر بیا، تا با هم فرار کنیم.
جواد قناد قبول کرد. دختر پادشاه هم رفت و به مهترها دستور داد که دو تا اسب بادی حاضر کنند. خودش هم خورجینی پر از طلا و جواهر برداشت. جواد قناد نیمه شب به طرف سر در طویله حرکت کرد، اما ترس به دلش ریخت و با خودش گفت: «اگر پادشاه بفهمد، خان و مانم را بر باد میدهد. پس برگشت به خانهاش. نیمه شب دختر پادشاه خورجین را برداشت و دو تا اسب را دم طویله آورد و صدا زد: جواد خان!
جوابی نیامد. دختر نزدیکتر رفت و گفت: جواد خان!
جواد چوپان پیش خودش گفت: عجب! دختر پادشاه اسم مرا از کجا میداند؟
دختره دوباره صدا کرد: جواد خان!
جواد جواب داد: بله.
دختره گفت: بیا تا برویم.
جواد سوار آن یکی اسب شد. دختر از جلو و جواد از عقب حرکت کردند. مدتی گذشت. دختر دید صدایی از جواد درنمیآید. گفت: چرا زبانت بند آمده؟ دیگر از خاک پدرم دور شدهایم.
جواد باز حرفی نزد. باز مسافتی تاختند. هوا روشن شد و دختر برگشت و نگاه کرد و دید به جای جواد قناد، مرد کثیف و چرک و نکبتی سوار اسب است و پشت سر او میآید. تشر زد که پدرسوخته! تو چرا با من آمدی؟ جواد گفت: خودت مرا صدا زدی و گفتی بیا.
دختره که دیگر روی برگشت نداشت، از اسب پیاده شد و روی سبزهها نشست و پیش خودش فکر کرد که بهتر است این مرد را امتحان کنم. یک سکه تو جامی گذاشت و گفت: برو این جام را پر آب کن و بیار.
جواد رفت و رفت تا به چشمهی آب رسید. دید چشمه آب ندارد، اما پر است از سکه و سنگهای قیمتی. آستین بالا زد و سکهها و سنگها را جمع کرد و ریخت تو جام و برگشت. دختر دید جواد جام را پر از سنگهایی کرده که هر دانهاش قیمت مملکتی است. گفت: ای پدرسوخته! این سنگها را از کجا آوردهای؟
جواد گفت: از تو چشمه.
دختره گفت: باز هم هست؟
جواد گفت: نه. تمام شد.
دختر گفت: راه بیفت و به شهر برو و خانهای برای من بخر که تمیز باشد. غلام و کنیز هم داشته باشد.
جواد رفت به شهر و تو بازار میگشت تا رسید به در دکان کفش دوزی. مرد کفش دوز از جواد پرسید: چرا این طرف و آن طرف میگردی؟
جواد گفت: میخواهم برای دختر پادشاه، خانهای تمیز با نوکر و کنیز بخرم.
کفش دوز او را برد به خانهای که میخواست. جواد خانه را خرید و برگشت و دختر را آورد. دختر و جواد وسایلشان را چیدند. بعد هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و با هم عروسی کردند. روزی دختر به جواد گفت: ما باید با پادشاه این شهر رفت و آمد داشته باشیم.
بعد شروع کرد که رسم و رسوم دربار را به جواد یاد بدهد. این کار هفت روز و هفت شب طول کشید. پیش از اینکه جواد با غلامهایش راه بیفتد، دختر سکهی گران قیمتی به دست یکی از غلامها داد و گفت: وقتی برمیگردید، این را به کسی میدهی که کفشهای جواد را جفت میکند و جلو پایش میگذارد.
جواد از جلو و غلامها از عقب او راه افتادند تا رسیدند به دربار پادشاه. بزرگهای دربار جلو جواد تعظیم کردند و به پادشاه خبر دادند که مردی میخواهد به دیدنش بیاید. پادشاه دستور داد که او را بیاورند. خودش هم جلو پای جواد بلند شد. جواد رفت به جای او روی تخت نشست. پادشاه هم ناچار روی صندلی نشست.
بعد دستور داد که قلیان بیاورند. جواد قلیان را از دست پادشاه گرفت و آن قدر کشید که آتش قلیان خاکستر شد. بعد هم بلند شد و غلامها دنبالش بیرون آمدند. سکه را به دربان دادند که کفشهای جواد را جلو پایش جفت کرده بود. وقتی رفتند، پادشاه به وزیر گفت: عجب مرد ثروتمندی بود!
وزیر گفت: این جوری هم نیست که میگویید. چوپانی بیشتر نیست.
پادشاه گفت: نه. معلوم بود ثروتمند است. انگار چیزی هم به دربان دادند.
دربان را صدا کردند. دربان سکه را به آنها نشان داد. پادشاه دید این سکه به اندازهی نصف مملکتش میارزد. پس رو کرد به وزیر و گفت: دیدی. گفتم ثروتمند است.
وزیر گفت: نه. این جور هم نیست. من تدبیری دارم. بهتر است بفرستیم دنبال او و بگوییم سه تا از این سکهها بفرستد تا پادشاه بگذارد چهار گوشهی تختش.
پادشاه فکر وزیر را پسندید. غلامی را صدا زد تا پیغام او را به جواد برساند. غلام به در خانهی جواد رفت و پیغام پادشاه را رساند. جواد به غلام گفت: فردا صبح سه طبق برایتان میفرستم.
غلام رفت. دختر وقتی پی برد که پادشاه چه پیامی فرستاده و جواد چه جوابی داده، گفت: ای چوپان پدرسوخته! چرا این وعده را دادی؟ حالا من از کجا سه طبق سکه بیاورم؟
جواد گفت: غصه نخور. من میآورم.
پس راه افتاد و رفت و رفت، تا رسید به همان چشمه. دید چشمه پر از آب شده و عکسی هم تو آب چشمه افتاده است که نه بخوری و نه بپاشی، فقط تماشای جمالش کنی. این طرف و آن طرف را نگاه کرد. دید کسی نیست. عاقبت چشمش به بالای درخت افتاد و دید دختری آن بالا نشسته مثل یک تکه ماه. دختر گفت: این جا چه کار میکنی؟
جواد گفت: آمدهام سکه ببرم، اما سکهای نیست.
دختر گفت: غصه نخور. من هر قدمی که برمیدارم، سیصد تا از آن سکهها از زیر پام بیرون میآید.
جواد و دختر راه افتادند و آمدند به خانه. دختر پادشاه تا چشمش به آن دختر زیبا افتاد، شروع کرد بدوبی راه دادن به جواد و گفت: ای پدرسوخته! من تو را آوردم و آدمت کردم. این دیگر کی هست که با خودت آوردهای؟
جواد گفت: این دختر هر قدمی که برمیدارد، سیصد تا از آن سکهها را از زیر پایش بیرون میآید.
دختر پادشاه فهمید که دختره پریزاد است و باهاش خیلی دوست شد. دختره چند قدمی راه رفت و جواد سه طبق از سکه پر کرد و برای پادشاه فرستاد. وزیر باز فکر دیگری کرد و گفت: باید از او سه دسته گل قهقهه بخواهید. گل قهقهه تو این دنیا پیدا نمیشود. اگر گل قهقهه را بفرستد، معلوم میشود که از آن دنیا هم خبر دارد.
پادشاه باز دربان را به در خانهی جواد فرستاد و تهدید کرد که اگر سه دسته گل قهقهه برایم نفرستی، دودمانت را به باد میدهم. وقتی دربان پیغام شاه را به جواد داد، جواد گفت: فردا عوض سه دسته، سه طبق برایتان میفرستم.
دختر پادشاه وقتی فهمید که پادشاه دوباره چه چیزی خواسته و جواد چه جوابی داده، گفت: ای چوپان پدرسوخته! زندگی مرا به باد فنا دادی.
دختر پریزاد به جواد گفت: برو صد قدم بالاتر از چشمهای که مرا دیدی، آنجا کنار درخت چناری چشمهای است. به هیچ طرف نگاه نمیکنی. زود دستت را میکنی زیر قسمت سنگ چین دهانهی چشمه. آن جا شیشهای است که شیشهی عمر دیو است. آن را برمیداری و نگاه میکنی به بالای درخت. دخترعموی من آنجا نشسته. به او میگویی که دختر عمویت منزل ماست. اگر گفت مگر دخترعموی من نمیداند که من اسیر نرهدیوم، شیشهی عمر دیو را به او نشان بده. بعد او را سوار اسب کن و به اینجا بیار. او هر قهقههای که بزند، صد تا گل قهقهه از دهانش میریزد.
جواد سوار اسب شد و همهی کارهایی که دختر پریزاد گفته بود، کرد. دیو میخواست به آنها حمله کند که جواد شیشهی عمرش را به زمین زد و او را کشت. بعد دختر را سوار اسب کرد و به خانه آورد. دختر پادشاه با دیدن دختری که همراه جواد بود، دوباره شروع کرد بد و بی راه به جواد. اما وقتی فهمید که دختر با هر قهقهه صد تا گل قهقهه از دهانش میریزد، با او دوست شد. از گلهایی که از قهقههی دختر درست میشد، سه طبق پر کردند و برای پادشاه فرستادند.
دختر دومی نامهای به خط پدر پادشاه نوشت و آن را گذاشت تو طبق و برای پادشاه فرستاد. در نامه از قول پدر پادشاه نوشته شده بود: جای ما خوب است شما همراه وزیر فردا به دیدن ما بیایید. فردا صبح، پادشاه قاصدی فرستاد پیش جواد که ما چه طور باید به دیدن پدرم برویم؟ جواب داد: باید شما را بکشند. آنها را کشتند و در قبر گذاشتند و جواد هم به تخت نشست و پادشاه شد.
پیام اخلاقی این بود که اخوندتعبیرخواب هم بلد نیست دومااخندفقط پول میگیره یه بار نیست آب ازدستش بچکه سومااخوندنونزحمت نمیخوره چهارمابایدازحکومت بره کنارتاسکه ارزش داشته باشه چهارما...
از قدیم گفته اند: چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید 😂😂😂
من هر جور خواستم این داستان رو به وضعیت امروز مملکت ربط بدم به نتایج خوبی نرسیدم . اگر کسی میتونه ، برامون کامنت کنه
بامختلفت بفهم
خندیدیم